امروز جاودانه است

زيباترين روز دنياست

هر روز كه از خواب بيدار ميشوم

ميبينم هنوز امروز است و فردا نيامده

فردا واژه ای بيش نيست

امروزتان قشنگ

صبح جمعه‌تون بخیر

امروز جاودانه است  زيباترين روز دنياست  هر روز كه از خواب بيدار ميشومبا ورود نازنین به عمارت همه چیز به هم میریزه.نازنین دختری که عاشق معشوقه ی اربابش میشه و تو دو راهی سختی گیر میکنه.آیا این عشق منجر به رابطه میشه؟تو دوراهی عشق و آوارگی نازنین کدوم مسیرو انتخاب میکنه؟
بگو سیب
به قلم زهرا ارجمند نیا
پارت ۱۸۸

توی صفحه شخصیم. همون عکس عقد و گذاشتم فقط ببینن من و‌پری عقد کردیم وبه مال مردم نظر نداشته باشن.تکرار نمی شه.
دلم برای تعصب قشنگش ضعف رفت.سرمو میون کتفش تکیه دادمو پیشونیمو به اون نقطه متصل کردم:دلم می خواد گازت بگیرم.
بلند و غش غش خندید: خانم خشن من و ببین ، تلاشتو بکن عزیزم.
خودشم می دونست چه بازوهای سفتی داره که دست و دلبازی به خرج می داد ، سرم و بلند کردم و چپ چپ نگاهش کردم.با لبخند محوی بینیم و میون انگشتاش گرفت: راستی تا یادم نرفته دیگه روی اشکان هیچ حسی نداشته باش ، نه شرمندگی و نه عذاب وجدان.کلکسیون حسات واسه خودم باید خرج شه.
کفرمو بعضی مواقع بالا می آورد ، خندم هم گرفته بود.مشتی به بازوش کوبیدم: حسود..حسود..حسود.
بلند خندید و مچم و گرفت و مشتم و بوسید.همین کارش اعتراضم و خفه کرد.فقط نگاهش کردم و فقط نگاهم کرد.
این مرد همون مردی بود که عکسش روی سی دی آلبوم جدیدش حتی تو سوپری هم پیدا می شد؟! این همه عاشقشم که خدا گناه نیست؟! هست؟!

ماشین و روبروی خونه ی پدریش نگه داشت وبه طرفم چرخید.دستم هنوز روی مشت باز نشدم بود ، انگار با باز کردنش بوسش هم می پرید از دستم.به طرفش چرخیدم: چرا نمی ری تو حیاط پارک کنی؟
به در تکیه زد و مهربون نگاهم کرد: باید برم استودیو عزیز دلم ، اومدم فقط شمارو برسونم.
اخم ریزی کردم: واجبه بری؟!
دستاش و روی سینش قلاب کرد: با یک ترانه سرای جدید قرار ملاقات دارم‌.زود برمی گردم.یکم استراحت کن خستگیت دربره ، بیام شام بریم بیرون.
سری به معنی تأیید تکون دادم و خواستم پیاده شم که بازوم و گرفت: همین طوری؟
گنگ نگاهش کردم که بوسه ی کوتاهی از لب هام گرفت و بعد رهام کرد: حق الزحمم و فراموش نکن خوشگله.
چپ چپ نگاهش کردم: سوء استفاده گر.
چشمکی زد: در مقابل تو منکر نمی شم که هستم.
خندیدم و سری براش تکون دادم و پیاده شدم.با کلید در و باز کردم و دستی برای پوریا که منتظر بود داخل شم تکون دادم و رفتم تو ، صدای دور شدن ماشینش و شنیدم و آروم روی سنگ فرش حیاط شروع به حرکت کردم.پیشنهاد خودم بود که توی طول دوره ی نامزدی کنار پدر و مادرش زندگی کنیم ، متوجه شده بودم پوریا بعد فهمیدن واقعیت پدر و مادر نبودن اونا پیششون کم تر زندگی می کرد و بیش تر توی آپارتمان خودش بود.می خواستم روابطشون و این طوری گرم تر کنم.پوریا هم کاملا متوجه قصدم شده بود اما اعتراضی هم نکرده بود‌.پله هارو بالا رفتم و آروم در ورودی رو باز کردم.کفشامو درآوردم و با دمپایی هام تعویض کردم و توی راهروی کوتاه به سمت پذیرایی حرکت کردم که با شنیدن صدای زنونه ی نا آشنایی خشک شدم
باورم نمی شه ،تو واقعا می دونستی دختره فرزنده طلاقه و رفتی برای پسرت گرفتیش؟
صدای شهره جون دنباله ی اون صدا بلند شد ،کمی دلخور و ناراحت: من نمی دونم تو این و از کجا فهمیدی میترا؟

دوباره صدای زن ، گوش هام و لرزوند.حس کردم جایی سمت چپ سینم تیر کشید: از هرکجا ، مهم اینه فهمیدم.پسرت خوانندست ، خوش قد و بالاست ،چی کم داشت که راضی شدی یه بچه ی طلاق بشه عروست؟
مگه هرکی فرزنده طلاقه گناهکاره؟! پدر و مادرش یه خبطی کردن به این بچه چه ربطی داره؟
ساده ای تو شهره..اینم تخم و ترکه ی همون پدر و مادر دیگه.وضع مالی خوبی که نداره ، بچه ی طلاقم که هست ،بشین ببین دو صباح دیگه چطور دارو ندار پسرت و بکشه بالا و بره و پشت سرشم نگاه نکنه.
دستم روی دهنم قرار گرفت و نی نی چشمام لرزید ، حس می کردم این لرزش داره کم کم روی بدنمم تأثیر می زاره.این حرفا راجع به من بود؟! تلخی ای کامم و پر کرد که می خواستم بالا بیارم.
معلوم نیست مادرو پدرش واسه چی طلاق گرفتن ، اگه اینم به اونا رفته باشه فکر می کنی عروس می شه واست؟دختر با خانواده می گیره آدم توزرد از آب درمیاد وای به حال این که معلوم نیست باباش کجا سرش گرمه که واسه عقدشم نیومده.
با قرار گرفتن دستی روی شونم شکه به پشت برگشتم و با چهره ی اخم کرده و نگران پدر پوریا روبرو شدم.با دیدنش پلکام لرزید و قطره های جمع شده پشتش یک به یک سقوط کردند.سری به تأسف تکون داد و من عقب رفتم.می خواستم فقط تو اون لحظه از اون جا برم.با تأخیر پشت سرم وارد حیاط شد و من تو حالت نیمه دو توی طول حیاط قدم برمی داشتم تا از اون خفقان خلاصی پیدا کنم.دستم و گرفت و وادارم کرد بایستم: وایستا دخترم ، کجا داری می ری؟
متوجه شدم شهره جونم با نگرانی وارد ایوون شد.انگار سر و صدامون و شنیده بود.با بغضی که کم مونده بود نفسم و ببره نجوا کردم: می خوام برم..
سری تکون داد.چهرش بیش از اندازه گرفته بود: خیلی خب بابا جان.با هم می ریم…صبر کن با هم می ریم.هرجا بخوای می برمت.

ادامـه دارد

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

نظرات برای این مطلب بسته شده است.

Sorry, the comment form is closed at this time.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتسئواجاره ویلا و فروش ویلا شمالسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلااجاره ویلافروش ویلاویلا شمالویلا زیباکنار