تا آسمان
قسمت بیستم
“اومدی اینجا که آبروی منو ببری؟همچین آش دهن سوزیم نیستی آقای دکتر،خودم همه چی رو به بابام میگفتم نیاز نبود این همه راه پاشی بیای نقش بازی کنی”
برای اولین بار سرشو بالا اورد و یک لحظه نگام کرد،چشمهای قهوه ایش جذبه ای داشت که بی اختیار سکوت کردم،دوباره نگاهشو پایین انداخت و با لبخند گفت:”شما آبروی منو بردی حالا حتما من بدهکار شدم،بفرمایید بشینید وقت برای تسویه حساب هست”
بادی به غبغب انداختم و نشستم،دستاشو توی هم قفل کرد و گذاشت روی میز و گفت:”کم و بیش شرایط کار من رو میدونین اما برای یک عمر زندگی لازمه بیشتر با جزئیات زندگی من آشنا بشید،پدرم ۳ سال پیش عمرشو داد به شما،معلم بازنشسته بودن،یک برادر بزرگتر هم داشتم که…..که پارسال شهید شد”دستی به چشمهای پر از اشکش کشید تا مانع از سرازیریشون بشه و ادامه داد:”مادرم فقط من رو داره برای همین تا سایش بالای سرمه کنارش میمونم،منظورم اینه اگر قسمت شد و ازدواجمون سر گرفت،مادرم رو مثل مادر خودتون بدونین البته به شما حق میدم اگر نخواستین با ایشون یکجا باشین،برای همین یک طبقه ی نقلی بالای خونه ی مادر دارم میسازم،درامدم خوبه و مساله ی دیگه اینکه من هر چند وقت یکبار میرم منطقه بی لیاقتی باشه برمیگردم،لایق باشم رملای داغ مهمونم میکنن”
وقتی حرف از جبهه میزد انگار میرفت تو یک عالم دیگه،نمیتونستم درکش کنم،چه لذتی داره بری جایی که هر لحظه ممکنه بمیری تازه میگفت اگه لایق باشم.
دستمالشو کشید روی پیشونیشو گفت:”میدونم شما تک دختر بودین و عزیز دردانه ی پدرتون قول میدم چیزی کم از خونه ی پدری واستون نذارم”
با خودم گفتم:”وای ستاره انگار این دکتر زده به سرش،راستی راستی داره ازت خواستگاری میکنه،وقتشه جبران منم”
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:”شرایط زندگیت چندان دلچسب نیست دکتر،فکر نمیکنم ما به هم بخوریم،دیدین که پدرم هم رضایت ندارن،در ضمن ما هفته ی دیگه از ایران میریم”
از جاش بلند شد و دلم هری ریخت پایین،با خودم گفتم:”خاک بر سرت ستاره ،پروندیش،الان میره پشت سرشم نگاه نمیکنه”
دکتر گفت:”آفرین حالا درست شد”
با تعجب گفتم:”چی؟؟”
“زن ریحانست،مثل گله،نباید خودشو در حد هر خار و خاشاکی پایین بیاره،مرد نیازه و زن ناز،اگه جای اینا عوض بشه اولین کسی که ضربه میخوره قلب لطیف زنه،کسی که بخوادت خودش میاد و میمونه نیازی نیست التماسش کنی،وقتی واسه داشتنت سختی کشید بیشتر قدرت رو میدونه،من توی این یک هفته ای که فرصت دارم قول میدم رضایت خودتون و پدرتون رو بگیرم”
همون موقع بابا با صدای تشر مانندی از توی پذیرایی گفت:”فکر کنم گفتنیا گفته شد”
دکتر آهسته گفت:”با اجازه” و رفت سمت پذیرایی،اینقدر جملات آخرش منقلبم کرد که تا چند ثانیه بی حرکت سر جام نشسته بودم،فرق دکتر با فرهاد از زمین تا آسمون بود……
لیلا ایران منش
tarke gonah

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

نظرات برای این مطلب بسته شده است.

Sorry, the comment form is closed at this time.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتسئوفروش ویلا و اجاره ویلاسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلافروش ویلا